قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
942
تاريخ الفي ( فارسى )
را به قتل رسانيد « 1 » . و اين عبد الرحمن كنود است كه كتابت شمر ذى الجوشن [ را ] كه به مصعب نوشته بود از آن پياده گرفته بود . و چون مختار سوگند خورده بود كه تا يكى از قاتلان امام حسين ، عليه السّلام ، در كوفه باشد و من او را به قتل نرسانم طعام و شراب بر من حرام باشد ، مردم در تفحصّ شده خبر عبد اللّه بن اسيد جهنى ، مالك بن نسير « 2 » البدّى ، [ و ] حمل بن مالك المحاربى [ را ] به او رسانيدند . پس مختار جماعتى را فرستاد تا ايشان را از قادسيّه گرفته نزد مختار حاضر گردانيدند . چون مختار ايشان را ديد گفت : اى دشمنان خدا و رسول خدا ! كجاست حسين بن على كه حقّ سبحانه و تعالى ما را امر به صلوة او كرده ؟ گفتند : ايّها الامير ما را به زور و اكراه به جنگ حسين فرستادند . پس به مالك بن نسير گفت : اى دشمن خدا برنس « 3 » حسين بن على كجاست ؟ القصّه ، هر سه را فرمود تا بكشتند . بعد از آن مالك ضبعى ، عمران بن خالد عنزى ، عبد الرحمن بن ابى خشكارة البجلى ، [ و ] عبد اللّه بن قيس خولانى را حاضر كردند . ايشان را نيز به جهنّم فرستاد . همچنين طايفهاى از آن جماعت كه در كربلا حاضر بودند مىآوردند و به درك اسفل مىفرستادند . و چون كسان مختار به طلب خولى بن يزيد ، كه بعد از شهادت آن جناب ، عليه السّلام ، سر آن جناب را بر نيزه كرده در شهرها مىگردانيد و تا به شام برد ، رفتند و آن در دودكش بخارى پنهان شد و مردم مختار به خانهء او درآمده تفتيش و تفحصّ مىنمودند . پس زن او كه ايوق دختر مالك بود بيرون آمد پرسيد : چه مىخواهيد ؟ گفتند : شوهر تو را مىجوييم . و آن زن از محبّان اهل بيت بود و به واسطهء آن حركت شنيع كه از شوهرش صادر شده بود كمال عداوت با او داشت ، پس بدست اشاره به آن موضع كه شوهرش پنهان بود كرد و گفت : من نمىدانم ! پس مردم مختار در آنجا درآمدند كه آن شقى سبتى بر سر خود نهاده پنهان شده . پس او را از آنجا بيرون آوردند و بكشتند و جسد ناپاكش را به آتش سوختند . امّا عمر سعد كه ركن قاتلان امام حسين ، عليه السّلام ، بود به واسطهء آنكه دختر مختار در خانهء او بود - و به روايت محمّد بن اسحاق و به روايت جمهور مورّخين خواهر مختار در حبالهء نكاح عمر سعد بود نه دختر او - على اىّ حال ، مختار او را به واسطهء اين خويشى امان داده بود . چنانچه عمر سعد به فراغت بال در كوفه مىبود و اكثر اوقات به مجلس مختار حاضر مىشد و كمال عزّت او را مرعى مىداشت ، كه در اين اثنا يزيد بن شراحيل انصارى از مكّه به
--> ( 1 ) . و نوشتهاند كه لاشهاش را جلو سگها انداختند . ( 2 ) . ابن اثير نام پدر مالك را بشير ثبت كرده است . ( 3 ) . برنس : جامهاى كه كلاه بر سر آن باشد ، كلاه درويشى ؛ - فرهنگ معين .